آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

درنگى در نقد كتاب تعليم اللغة العربيّة


 باسمه تعالى در نخستين شماره مجله آينه پژوهش در سال ١٣٨٠ مقاله اى با عنوان (نقدى بر كتاب تعليم اللغة العربيّة) به چاپ رسيده كه از جهاتى درخور تأمل است:
١. آورده اند كه در عبارت (أجِبْ عن الاسئلة الآتية) (بهتر بود به جاى كلمه عن از علي§ استفاده مى شد كه در عربى در چنين مواردى على به كار مى برند و مى گويند (اجِبْ على الاسئلة الآتية.) فعل (اجاب) هم با حرف جرّ (عن) و هم با (على) به كار مى رود با اين تفاوت كه (على) بر سر مفعول شخصى و (عن) بر سر مفعول شيئى درمى آيد و در مورد فوق, تنها حرف جرّ (عن) به كار مى رود. فرهنگ هاى معتبر عربى نيز مؤيّدِ اين مدّعاست; به ويژه در اين موارد فرهنگ كاربرديِ (معجم امّهات الافعال معانيها و اوجه استعمالها) (تأليف احمد عبدالوهاب تكبير, دارالغرب الاسلامى, بيروت, ١٩٩٧م.) راهگشاست.
٢. نوشته اند عبارت (ولايخافون البحرَ وأمواجَهُ) بايد به صورت (ولايخافون من البحر وامواجِه) تصحيح شود, (زيرا يخافون فعل لازم است و مفعول باواسطه مى گيرد.)
فعل (خاف ــَـ) هم با حرف جرّ (مِن) و هم بدونِ آن به كار مى رود. در قرآن كريم هردو كاربرد ديده مى شود, فرهنگ هاى معاصر نيز بر اين موضوع تصريح دارند.
٣. با يادكرد عبارتى از صفحه ٤٨ كتاب مورد نقد, كلمه (رحلة) را در معناى (نيمكت) و به جاى كلمه (مصطبة) پيشنهاد كرده اند و هيچ مأخذى براى معناى مذكور نشان نداده اند.
نگارنده اين سطور دست كم به ده لغتنامه معاصر (اعم از عربى به عربى, عربى ـ فارسى, فارسى ـ عربى, عربى ـ انگليسى, و انگليسى ـ عربى) مراجعه كرده و در هيچ كدام چنين معنايى را براى كلمه (رحله) نيافته است, بل به رغم ناقد, اين معنا را در ضمن معانى (مصطبه) مشاهده كرده است, هرچند واژگانِ عربى رايج ترى هم وجود دارد.
٤. گفته اند در عباراتى همچون (هذا الذى صَحِبَنى فى سفرى) و (هذه التي رَبَّتنى), (بايد ضمير فصل (هو) يا قصه (هي) آورد تا خبر با صفت اشتباه نشود.)
اولاً ضمير (قصه) قسيمِ ضمير (شأن) است نه ضمير (فصل), و ضمير فصل مى تواند مذكر و يا مؤنث باشد. ثانياً در كتب نحو, ذكر ضمير فصل را در مواردى مثل عبارت هاى فوق وجوبى ندانسته اند.
٥. عبارت (يا لَهُ مِنْ ذكيّ) را نادرست انگاشته و آن را به (يا له مِنْ ذكاءٍ) تصحيح كرده اند. (ذكيّ) در عبارت فوق دقيقاً مثل (فارِس) در عبارت (للّه دَرُّه مِنْ فارسٍ) است كه تمييز در چنين عبارت هايى استثناءاً به صورتِ مشتق به كار مى رود و مجرورِ حرفِ (مِنْ) هم واقع مى شود. اما عبارتِ پيشنهاديِ ناقد محترم اصلاً كاربردى ندارد و از نظر نحوى قابل توجيه نيست.
٦. حرف جرّ (الى) را در عبارت (وفى الطريق تَعَرَّف الى شخص) به (على) تغيير داده و مدّعى شده اند: (تعرّف با على متعدى مى شود نه با الى.)
آنچه در لغتنامه هاى معتبر عربى و فرهنگ كاربردى پيشگفته (معجم امّهات الافعال) مى بينيم كاربردِ فعل (تعرّف) تنها با حرف جرّ (الى) به معناى آشنا شدن با كسى يا چيزى است. البته در فرهنگ هاى معاصر, اين فعل با حرف جرّ (على) نيز به همين معنا آمده است, ولى به طور قطع, به كار بردن حرف (الى) در موارد فوق غلط نيست, بلكه صحيح تر و فصيح تر است.
٧. كلمه (مَعِدَة) را در چند جا به (مِعْدَة) تصحيح كرده اند. اندك مراجعه اى به يكى از لغتنامه هاى معتبر عربى روشن مى كند كه ضبط كلمه به هر دو صورت صحيح است.
اميدوارم نويسنده محترم مقاله (نقدى بر كتاب تعليم اللغة العربيّة) از يادآورى هايِ اين بنده نرنجند و ناقدان بزرگوار كتاب, به ويژه آنان كه در ويرايش زبانى و دستورى دستى به قلم مى برند, با اشراف و دقّت بيش ترى به اين كار بپردازند و كم تر به حافظه و شنيده هاى خود اعتماد كنند و هيچ گاه از مراجعه مكرّر به منابع معتبر به ستوه نيايند.
وهو وليّ التوفيق
سيّد محمّدرضا ابن الرّسول
١٣٨٠
پاسخ نقد ترجمه (جواهرالبلاغه)*

بسمه تعالى
سردبير محترم آينه پژوهش
با سلام و احترام
به عرض مى رساند در شماره ٧٠, سال دوازدهم, شماره چهارم مهر و آبان ٨٠ آن مجله, آقاى محمدحسين شفيعى شاهرودى انتقادى بر ترجمه كتاب جواهرالبلاغه اين جانب نوشته اند. شايد تذكر نكاتى چند, برخى شائبه هاى بى اساس را از ذهن خوانندگان عزيز مجله شما دور كند. لازم به ذكر است كه نامبرده در صفحه ٥٠ ستون دوم سطر بيست و دوم نوشته اند (قطعاً اگر بخواهيم تمام لغزش هاى اين دو جلد را برشماريم, بيش از دو جلد مى شود), به نظر مى رسد سخنى به گزاف رانده اند. براى اين كه همان نكاتى را هم كه مطرح كرده اند خود نمايانگر عدم استحكام سخن علمى و فنّى وى است. اولاً به اطلاع مى رساند كه ترجمه اين جانب از كتاب (جواهرالبلاغه) چاپ سيزدهم آن كتاب از مصر سنه ١٣٨٣ هجرى ـ سنه ١٩٦٣ ميلادى است و اساس كار در ترجمه اين بوده است كه حتى الامكان معادل جمله هاى عربى متن به زبان فارسى برگردانده شود و ضمن رعايت ايجاز سخن, كتاب از اصالت دور نيفتد و منظور از توضيح كه ناشر اضافه كرده است, توضيح پاورقى ها و حلّ تمرين هاى كتاب مى باشد. چنانچه منظور منتقد اين باشد كه توضيح كلمه ها و اصطلاحات بلاغى داده شود, حجم كتاب با توضيح و حلّ تمرين ها بسيار سنگين مى شد و هزينه استفاده كنندگان را بالا مى برد. لذا اين كار به مدرّسان اين درس تا حدّى واگذار مى شود. اما در آن كتاب ياد شده در بالا و نيز جواهرالبلاغه چاپ قم, خيابان آيةاللّه نجفى, پاساژ قدس, نشر قدس رضوى, متن درسى, ص٧: عبارت عربى (فصح اللّسان, اذا عبر عما فى نفسه واظهره على وجه الصّواب دون الخطا) مى باشد نه (فصح اللّحّان) كه در چاپ ديگرى از جواهرالبلاغه (مؤسسه مطبوعات دينى قم) آمده كه گويا از روى چاپ سوم انتشار يافته است.
پس ترجمه فارسى آن برابر جمله عربى درست مى نمايد. به نظر مى رسد, (فصح اللّسان از فصح اللّحّان) با ذوق سليم سازگارتر باشد; زيرا فردوسى مى گويد:
جوانى بيامد گشاده زبان
سخن گفتن خوب و طبع روان
و يا:
سخن گفت مرد گشاده زبان
جهاندار شد زان سخن بدگمان
و يا:
شكر او گويدى جهان شب روز
همچو ما باشد از گشاده زبان
(فرخى)
در متون فارسى گشاده زبانى را از فصاحت مى دانند و (گشاده زبان) را فصيح و بليغ دانند. بدين سبب (فَصُح اللّحّان) نه در مختصر المعانى آمده و نه در لسان العرب و نه در ديگر كتب بلاغى, اما در كتاب مطوّل چنين آمده است:
(الفصاحه وهى فى الاصل تُنبوئ عن الإبانة والظهور يقال قَصُحَ الأعجمى وأفصَحَ اذا انْطلق لسانه وخلصت لغته من اللّكنة وجادت فلم يلحن وأفصح به اى صرّح.١
(فصاحت و آن در اصل از آشكار ساختن و ظهور خبر است. گويند گنگ, فصيح شد و أفصح وقتى كه زبانش روان شود و زبان وى از لكنت رهايى يابد و نيكو شود و اشتباه نكند و أفْصَحَ بِه, يعنى آن را به شيوايى بيان كرد.)
در صفحه ٥١ مجله نوشته اند: (فصاحت در اصطلاح اهل معانى يك جمله است نه دو جمله.) اگر چنين باشد, ترجمه وى هم دو جمله خواهد بود, با تفاوت اين كه عبارت (به كار بردن) را در اوّل قرار داده است.
در صفحه ٥١ دو مورد الف و ب صحّت ندارد. و در صفحه ٥١ مجله ذيل الف: چون (المفرد العلم, و جواهرالادب) دو نام و اسم خاصّ اند, براى دو كتاب عيناً ذكر شده و نياز به ترجمه نيست, بلكه ترجمه وى اشتباه است به (يگانه معروف) و با (جواهرالادب) آراستيم (ترجمه كرده است آيا تفاوتى ميان مزيّن كرديم) و (آراستيم) وجود دارد كه با آن بتوان ادّعاى فضل كرد؟
در آخر صفحه ٥١ كلمه (هى) به (آن) ترجمه شده و نامبرده, (فصاحت) كه مرجع ضمير (هى) است به كار برده و يك توضيح اضافه كرده كه در متن عربى نيست و آن اين است (كه در اين صورت مى گويند آن واژه فصيح است.)
در صفحه ٥٢ معنى تنافر حروف برابر متن عربى آن است, با تفاوت اين كه ايشان توضيحى از مختصر آورده است, و در همان صفحه كلمه (حتى) بهتر است (تا اينكه) ترجمه شود و درباره (غدائره مستشزراتٌ) الى (الغُلا…) در پاورقى كتاب جواهرالبلاغه همه اين واژه ها معنى شده است و اهل نظر با يك نگرش آن ها را درمى يابند.
در ص٥٢ ستون دوم سطر سوم, (عِقاص) صحيح است نه (عُقاص) و آن جمع عقيصه: دسته موى سر كه بافته يا پيچيده شده و به هم پيوسته باشد و غدائر جمع غديره: گيسوى بسته, و مثنّى: موى تابيده و مرسل: موى باز است و بقيه توضيحات اضافى است كه كار مدرّس اين درس است.
در صفحه ٥٢ آقاى منتقد معنى (ناجمين) را كه در ترجمه به وضوح آمده است, تشخيص نداده, زيرا كلمه (ناجمين) اسم فاعل از (نَجَم) است و آن به معنى (ظاهر شد ـ طلوع كرد ـ نابغه شد ـ توليد و پى گيرى كرد) و پى درپى در سخن بلغا بنگرند كه معنى (ناجمين) در ترجمه آمده است.
در پايان اضافه مى كند كه شايد تنها عيب من اين باشد كه هم در فارسى و هم در عربى مطالعه و تحقيقاتى دارم و ديگران يك جانبه مى انديشند. نمونه آن اين است كه حضرت ايشان در همين به اصطلاح نقد خود كلمه (نموده اند) را به جاى (كرده اند) به كار برده است (صفحه ٥٠, سطر١٤) و نيز در ص٥١, سطر٣. (بلاغت كسب نموده اند) و (دقّت كافى نموده) و (دورى نمايند) از نمونه آن ها است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل و اميد است كه در كار تحقيقى از تعصّب پرهيز شود كه اين نيز براى تحقيق خطرى بزرگ خواهد بود.
عضو هيئت علمى دانشگاه تربيت معلم تهراندكتر على اوسط ابراهيمى
ارديبهشت٨١
* از آن جا كه بسيارى از عبارات اين نامه, مفهوم و روشن نبود, اصل نامه را حتى المقدور, با كم ترين ويرايش درج كرديم. آينه پژوهش
١. كتاب المطوّل فى شرح تلخيص المفتاح, لسعدالدين مسعود التفتازانى الهروى و بهامشه حاشيه مير سيّد شريف منشورات مكتبه الدّاورى قم ـ ايران ـ ١٤٠٩ هجريه, ص١٥.